دهههفتادیها را شاید نتوان با یک واژه تعریف کرد؛ نه «نسل سوخته» برایشان دقیق است و نه «نسل خوششانس». آنها نسلی هستند که در میانه چند تغییر بزرگ به دنیا آمدند؛ نسلی که با سازندگی و بازسازی متولد شدند، کودکی و ونوجوانیاش با جرقههای تازهای از آزادیهای مدنی و امید به تغییر همراه شد و درست زمانی که داشت معنای جهان را برای خودش پیدا میکرد، با پدیدهای به نام اینترنت و جهانی روبهرو شد که مرزهای ذهنیاش را برای همیشه جابهجا کرد.
آنها بزرگ شدند در روزگاری که «فردا» هنوز کلمهای امیدوارکننده بود.
نسل هفتاد، برخلاف نسلهای پیش از خود، خیلی زود فهمید که جهان فقط همان چیزی نیست که در اطرافش میبیند. با یک صفحه کوچک، دنیا به اتاقش آمد. سبک زندگیهای دیگر را دید، آدمهای دیگر را شناخت، امکانهای دیگری را تصور کرد و فهمید میتوان جور دیگری هم زندگی کرد.
اما درست همینجا یک تناقض بزرگ شکل گرفت؛ نسلی که بیش از هر نسل دیگری امکان دیدن جهان را داشت، با محدودیتهای بیشتری برای رسیدن به بسیاری از آنچه دیده بود روبهرو شد.
آنها قرار بود نسل بهرهبردار از توسعه باشند؛ اما ناگهان خود را در میان تورم، بحران اشتغال، دشواری ازدواج، مسکن، مهاجرت، تغییرات اجتماعی و آیندهای که هر روز نامطمئنتر میشد، پیدا کردند.
نسل هفتاد، نسلی است که هر بار خواست خودش را با یک واقعیت تازه تطبیق دهد، زمین بازی تغییر کرد.
یک روز باید با جهان سنتی کنار میآمد، روز دیگر با اینترنت؛ یک روز رؤیای دانشگاه و پیشرفت داشت، روز دیگر دغدغه شغل؛ یک روز از آینده حرف میزد و روز دیگر مجبور بود درباره ماندن یا رفتن تصمیم بگیرد.
شاید مهمترین ویژگی این نسل همین باشد؛ دهههفتادیها بیشتر از آنکه شکست خورده باشند، بارها مجبور به بازتعریف خودشان شدهاند.
آنها نه کاملاً شبیه پدرانشان شدند و نه توانستند تماماً شبیه تصویری شوند که از جهان مدرن در ذهنشان ساخته بودند.
دهههفتادیها نسلی بودند که «انتخاب» را دیدند، اما همیشه امکان انتخاب نداشتند؛ آزادی را فهمیدند، اما گاهی با محدودیتهایش روبهرو شدند؛ جهان را شناختند، اما فاصله خود با آن جهان را هم بیشتر احساس کردند.
با این همه، شاید قضاوت این نسل هنوز زود باشد.
نسلی که آینده را دیده، حتی اگر به همه آنچه دیده نرسیده باشد، دیگر نمیتواند به عقب برگردد و همان آدم قبلی باشد.
دهههفتادیها شاید هنوز در حال نوشتن داستان خودشان باشند؛ داستان نسلی که در روزگار سازندگی چشم باز کرد، در عصر امیدهای مدنی نوجوان شد، با اینترنت وارد جهان دیگری شد و سپس در میان انبوهی از تغییرات، بحرانها و تناقضها بزرگسالی را تجربه کرد.
آنها آینده را دیدند؛ فقط نمیدانستند وقتی به آینده برسند، خودِ آینده دیگر همان آیندهای نیست که دیده بودند.
شاید این، دقیقترین روایت از دهههفتادیها باشد؛
نسلی که آینده را دید، اما آینده عوض شد .

نظر خود را ارسال کنید