شاید یکی از بزرگترین خطاهای ذهن انسان این باشد که آنچه ندارد را با ذرهبین ببیند و آنچه دارد را با چشم عادت.
ما معمولاً برای رسیدن به چیزهایی که نداریم، چنان شتاب میکنیم که فرصت دیدن چیزهایی را که در اختیارمان است از دست میدهیم. داشتههایمان آنقدر برایمان عادی میشوند که دیگر به چشم نمیآیند؛ اما نداشتهها، هر روز در ذهنمان تکرار میشوند و به تدریج تصویری از زندگی میسازند که در آن، همیشه چیزی کم است.
این نگاه فقط آرامش را از انسان نمیگیرد؛ گاهی قدرت حرکت را هم از او میگیرد. کسی که دائماً از نقطه کمبود به زندگی نگاه میکند، حتی فرصتهای موجود را نیز نمیبیند. زیرا ذهن او پیش از آنکه بپرسد «با آنچه دارم چه میتوانم بسازم؟»، مدام میپرسد «چرا آنچه میخواهم ندارم؟»
البته تمرکز بر داشتهها به معنای تسلیم شدن در برابر شرایط یا نادیده گرفتن مشکلات نیست. توسعه از جایی آغاز میشود که واقعیت را همانگونه که هست ببینیم؛ نه سیاهتر از آنچه هست و نه روشنتر. باید کمبودها را شناخت، اما نباید اجازه داد کمبودها تمام تصویر را تصاحب کنند.
گاهی آنچه ما را متوقف کرده، کمبود امکانات نیست؛ ناتوانی در دیدن امکاناتی است که همین حالا در اختیار داریم.
تجربههایی که به دست آوردهایم، شکستهایی که از آنها عبور کردهایم، آدمهایی که هنوز کنارمان هستند، تواناییهایی که در ما شکل گرفته، فرصتهایی که هنوز باقی مانده و حتی زمانی که برای تغییر در اختیار داریم، سرمایههایی هستند که اغلب تنها زمانی ارزششان را میفهمیم که از دستشان داده باشیم.
شاید لازم باشد گاهی به جای آنکه فهرست نداشتههایمان را طولانیتر کنیم، فهرست داشتههایمان را دوباره بخوانیم.
زندگی الزاماً از جایی بهتر نمیشود که چیز بیشتری به آن اضافه کنیم؛ گاهی از جایی بهتر میشود که یاد میگیریم آنچه را داریم، بهتر ببینیم، بهتر بفهمیم و بهتر به کار بگیریم.
و شاید بلوغ واقعی همین باشد:
اینکه در میان تمام چیزهایی که هنوز نداریم، بتوانیم آنچه را داریم ببینیم؛
نه برای اینکه به کمبودها رضایت بدهیم،
بلکه برای اینکه از نقطهای واقعیتر، آگاهانهتر و قدرتمندتر، ساختن آینده را آغاز کنیم.
گاهی مسئله این نیست که چه چیزی کم داریم؛ مسئله این است که چیزهایی را آنقدر داشتهایم که دیگر نمیبینیم.

نظر خود را ارسال کنید