در سالهای اخیر، یکی از کلیدواژههایی که در گفتوگوهای عمومی، فضای مجازی و حتی در دل اعتراضات مردمی بیش از همیشه شنیده میشود، «رانت آقازادگی» است؛ پدیدهای که از یک واژه ساده فراتر رفته و به نشانهای از شکاف اجتماعی و احساس عمیق بیعدالتی بدل شده است.
در جامعهای که قرار بود شایستگی معیار پیشرفت باشد، جایگاهها، امتیازها و فرصتها بهطور فزایندهای به حلقههای خاصی از قدرت و نسبتهای خانوادگی گره خورده است. فرزندان و نزدیکان صاحبان قدرت، بدون پیمودن مسیرهای معمول، به مناصب، موقعیتها و رانتهایی دست یافتهاند که برای میلیونها جوان تحصیلکرده و کارآفرین تنها در حد رؤیاست. نتیجه این روند چیزی جز فرسایش اعتماد عمومی، کاهش انگیزهی کار و تلاش، و احساس محرومیت ساختاری در بدنهی جامعه نبوده است.
اعتراضات اخیر در بخشهایی از جامعه را نمیتوان صرفاً به نارضایتی اقتصادی یا سیاسی فروکاست. در عمق این خشم عمومی، زخمی از تبعیض مزمن نهفته است. مردم میبینند که همان گروهی که از منابع کشور سهم ویژهای دارند، نهتنها پاسخگوی ناکارآمدیها و فساد ناشی از رانت نیستند، بلکه در بزنگاههای بحرانی، نقش «طلبکار» را نیز بازی میکنند؛ گویی جامعه باید بابت امتیازاتی که از جیب آن برداشته شده، قدردان هم باشد.
این وارونگی اخلاقی – که در آن رانتخوار به منتقد و مردم به متهم بدل میشود – نشانهی خطرناکی است. هیچ نظام اقتصادی یا سیاسی نمیتواند بر پایه چنین بیعدالتی پنهانی پایدار بماند. شکاف میان «فرزندان قدرت» و «فرزندان مردم» امروز فقط شکاف طبقاتی نیست؛ شکافی است میان امید و ناامیدی، میان احساس تعلق و طردشدگی.
اگر قرار است آیندهای متفاوت ساخته شود، نخستین گام، بازگرداندن عدالت در فرصتها است. تا زمانی که شایستگی جای خود را به نسبت خانوادگی داده و پاسخگویی جای خود را به طلبکاری، هر اصلاحی ناقص خواهد ماند. جامعهای که فرزندانش را با معیار عدالت بسنجد، دیگر نیازی به اعتراض نخواهد داشت — زیرا خودش پاسخِ اعتراض را در درون ساختار قدرت اصلاح کرده است.

نظر خود را ارسال کنید