گاهی مشکل ما این نیست که حرفی برای گفتن نداریم؛
مشکل این است که آنقدر مشغول گفتن هستیم که فرصت شنیدن را از دست دادهایم.
همه حرف میزنیم.
در خانه، در محل کار، در شبکههای اجتماعی، در جمع دوستان و حتی در گفتوگوهای کوتاه روزمره. از مشکلاتمان میگوییم، از نگرانیهایمان، از خواستههایمان، از چیزهایی که آزارمان میدهد.
اما یک سؤال ساده وجود دارد:
آیا صدای هم را میشنویم؟
شنیدن با گوش دادن فرق دارد.
ممکن است صدای کسی را بشنویم، اما حرفش را نفهمیم. ممکن است جملههایش را بشنویم، اما احساس پشت آن جملهها را نبینیم.
گاهی فرزندمان با ما حرف میزند، اما ما به جای شنیدن، دنبال فرصتی برای نصیحت کردن هستیم.
گاهی همکارمان از مشکلی میگوید، اما پیش از آنکه حرفش تمام شود، پاسخ آماده کردهایم.
گاهی دو نفر با هم اختلاف دارند و هر دو آنقدر مشغول اثبات حقانیت خود هستند که دیگر نمیخواهند بفهمند طرف مقابل چرا چنین فکر میکند.
و شاید بخشی از فاصلههایی که امروز میان آدمها شکل گرفته، از همینجا آمده باشد؛
از اینکه همه میخواهند شنیده شوند، اما کمتر کسی حاضر است دیگری را بشنود.
جامعه فقط با قانون، اقتصاد، فناوری و ساختمانهای بزرگ ساخته نمیشود.
جامعه را در نهایت، رابطه انسانها با یکدیگر میسازد.
وقتی آدمها احساس کنند دیده نمیشوند، شنیده نمیشوند و حرفشان اهمیتی ندارد، کمکم فاصله میگیرند. شاید دیگر بحث نکنند، شاید اعتراض نکنند، شاید حتی چیزی نگویند؛ اما سکوت همیشه نشانه رضایت نیست.
گاهی سکوت، خستگی است.
گاهی ناامیدی است.
و گاهی نتیجه این باور است که «کسی قرار نیست حرف مرا بشنود.»
این مسئله فقط میان مردم نیست. در خانوادهها، محیطهای کاری، میان نسلهای مختلف و در رابطه میان جامعه و مسئولان نیز وجود دارد.
هر نسلی زبان خودش را دارد و هر نسلی تصور میکند نسل دیگر او را درک نمیکند.
جوان از آینده میگوید و شاید پاسخ میشنود که «ما هم جوان بودیم.»
پدر و مادر از نگرانیهایشان میگویند و فرزند احساس میکند کسی شرایط امروز او را نمیفهمد.
کارمند از فشارهای کاری میگوید و مدیر شاید فقط نتیجه کار را میبیند.
مردم از مشکلاتشان میگویند و مسئولان ممکن است بیشتر از آنکه گوش بدهند، مشغول توضیح دادن باشند.
در همه این موقعیتها، یک حلقه مفقوده وجود دارد:
شنیدن.
شنیدن واقعی یعنی قبل از قضاوت کردن، تلاش کنیم بفهمیم.
یعنی اگر کسی متفاوت از ما فکر میکند، فوراً او را دشمن، ناآگاه، بیتجربه یا مقصر ندانیم.
یعنی قبول کنیم ممکن است حقیقت، فقط در اختیار ما نباشد.
شاید یکی از مهمترین مهارتهایی که امروز به آن نیاز داریم، نه بیشتر حرف زدن، بلکه بهتر شنیدن باشد.
ما در روزگاری زندگی میکنیم که صداها بیشتر از همیشهاند. هر کسی میتواند نظرش را منتشر کند، دیگران را نقد کند و درباره موضوعات مختلف حرف بزند.
اما زیاد شدن صداها الزاماً به معنای بیشتر شدن گفتوگو نیست.
گاهی در میان این همه صدا، چیزی که گم میشود، صدای انسان است.
صدای کسی که فقط میخواهد یک نفر واقعاً او را بفهمد.
شاید لازم باشد از خودمان شروع کنیم.
قبل از اینکه پاسخ بدهیم، کمی بیشتر گوش کنیم.
قبل از اینکه قضاوت کنیم، یک سؤال بپرسیم.
قبل از اینکه بگوییم «تو اشتباه میکنی»، تلاش کنیم بفهمیم «چرا اینطور فکر میکنی؟»
این تغییر ساده میتواند بسیاری از رابطههای ما را عوض کند.
قرار نیست همه شبیه هم فکر کنند.
قرار نیست اختلافها از بین بروند.
قرار نیست همه عقاید یکسانی داشته باشند.
اتفاقاً جامعه سالم، جامعهای نیست که همه در آن یک صدا داشته باشند؛ جامعه سالم جامعهای است که صداهای متفاوت بتوانند در کنار هم شنیده شوند.
ما به جای حذف تفاوتها، باید یاد بگیریم با تفاوتها زندگی کنیم.
شاید امروز بیش از هر زمان دیگری به گفتوگویی نیاز داریم که در آن، هدف پیروز شدن نباشد؛ هدف فهمیدن باشد.
اگر بتوانیم دوباره شنیدن را یاد بگیریم، شاید بسیاری از فاصلهها کوتاهتر شوند.
شاید در خانوادهها، محبت بیشتر شود.
شاید نسلها یکدیگر را بهتر بفهمند.
شاید در جامعه، تحمل اختلافنظر بیشتر شود.
و شاید بتوانیم به جای اینکه هر روز بلندتر حرف بزنیم تا صدایمان به دیگران برسد، کمی آرامتر شویم و گوش بدهیم.
چون گاهی آنچه آدمها بیشتر از پاسخ به آن نیاز دارند، این است که بدانند:
کسی صدایشان را شنیده است.
حالا سؤال همچنان باقی است:
آیا صدای هم را میشنویم ؟

نظر خود را ارسال کنید